تبلیغات
☆●☆ جادوی سیاه ☆●☆ - حقایقی از ساحره گرگینه و خون اشام (دهبار تعریف کردم اقسردگی گرفتم نمیدونم چی بزارم )
بفرمایین ادامه
روزی روزگاری اون موقع که ساحره کشی راه نیفتاده بود همچی خوب بود البته به جز یه ساحره که قدرتمند هم بود
یه روز این ساحره لجش میگیره با خفاش یه معجونی درست میکنه و بع خورد (فک کنم یع گرگ میده) 
خلاصع خون اشام درست میشه
که خیلی قویع
صورتی رنگ پریده
دندان نیش تیز
خون خواری 
فاقد داشتن تلمبه قلب 
سریع 
تو اینه دیده نمیشع
قدرت هایی جادویی که بخصوصه
و از نور خوشش نمیاد
ساحره خون اشام این هیولا رو تولید میکنه و خون اشام بع هر کی میرسع گازش میگیره و به خون اسام تبدیل میکنه
از اونور جامعه دچار ترس و وخشت میشه و یه ساحره دیگه (ممکنع این ساحره با ساحره خون اشام نسبتی داشتع باشه ) با سحر و افسون موجودی به نام کرگینع رو میسازه کع خیلی از خون اشام قوی تره و به کشتن خون اسام علاقه زیادی داره
بدین ترتیب جنگی بین خون لشام و گرگینه ها قرار میکیره و خیلی از خون اشاما میمیرن
بع خواطر همین خون اشاما گوشه گیر میشن و موقع ماه کامل بیرون نمیرن ولی یه داستان دیگه هم هست 
که میگه یه ساحره داسته با یه گرگ تو جنگل راه میرفته که یع جوونی به گرگ حمله میکنه و چاقو میزنه بهش از اونور هم گرگ گردن جوونه رو گاز میگیره 
ساحره هق هق باخاطر گرگ نیمه حونش گریه میکنه چون فکر میکنه  گرگش مرده و بر میگرده به کلبش
جوون بیدار میشع نیبینه اثری از زن و گرگه نیست تو یه خونست
بلند میسه بره ببینه که حال زنه و گرگه خوبه یا نه
میره همون جنگله 
همون زنه رو میبینه که داره به خواطر مرگ گرگش گریه میکنه
زن فکر میکرد گرگه مرده ولی نمرده بود
میذارتش تو غار میره کلبش
جوونه پناه گرفت تو دیوار غار 
و زنه دوباره اومد ولی با یه پاتیل بزرگ
یه خفاش هم داشت سر خفلاشه رو برید خلاصه یه معحون درستید
و دادش بع گرگه که بخوره
گرگه به خون اشام تبدیل شد و زنه رو کشت
اون جوونه هم تازه فهمیده بود که زنه ساحره س
ولی حالا دیگر جادوگر مرده بود 
جوونه رفت به جایی که گرگ و زخمه کرده بود و خونع گرگه رو بو کرد و به گرکینه تبدیل شد
جوونه از این بابت ناراحت بود که کرگینه س 
رفت به کلبع ساحره و خون اشامه رو دید و باهاش در گیر شد خون اشامه فرار کرد و فهمید خون لشام از نور وحشت داره
به خواطر همین دوبارع صبح اومد بع خونه ساحره و همه جا رو گشت و یه کتاب پیدا کرد که فهرست هیولایی بود که جادوکران تولیدش کردن
حالا او یه تصمیم داشت اونم اینع که همه هبولا ها رو جمع کنه که خون اشاما رو بکشه
خون اسام هم داشت تلاش میکرد گرگینع رو بکشه
یه شب گرگینه رفت به یه کوهی که خیلی گرگ داشت و اونا رو سرباز خودش کرد 



تاریخ : سه شنبه 3 مرداد 1396 | 12:45 ب.ظ | نویسنده : ساحره نارسیس | نظرات